ترنم باران
پندارهایی از سر عاشقی
وقتی باران میبارد...... سنگینی بار نگاهش را بر صورتم حس میکنم... قطرات عشق روی گونه ام می ریزد... رد پای باران بر چهره ام نشسته... خیسی نرمی بر کف دستانم که دعا گونه برایش دراز گشته لمس میکنم چشمانم را میبندم تا شویندگی بار سنگین غمم را حس کنم باران عشق روی قلبم....... زمهریر مرگ را آب میکند........ می خواهم فریاد بکشم! اما افسوس در میان این همه فریاد ! آخر توان فریادی نیست ... برای قلب کوچکی که این روز ها توان تپیدن هم ندارد ! و در گذر هر ثانیه انگار فراموشم می شود ... !!! یعنی! : زندگیم گورستانی است از تمام زخم ها و التیام ها ! رهایم کنید می خواهم نفس بکشم... دلم ميخواست فرياد ميكشيدم تا صدايم در گوش تمام آنهايي كه نميشنوند طنين انداز شود دلم ميخواست از مظلوميت عشقهاي فراموش شده اي كه روز به روز حضورشان در زندگي ما كم رنگتز ميشود ناله ميزدم عشقهاي صادقانه اي كه اكنون حتي سايه اي از آن ها هم به سختي ديده ميشود عشق هايي كه اگر مي بود زندگي پر رنگ تر از عشق ميشد..... اما افسوس............... اين فراموشي ريشه در دلهاي ما دوانده و ما روز به روز از آن فاصله ميگيريم اما اكنون دلم ميخواهد از همان بنويسم...هماني كه حقيقت است...هماني كه كمياب است...اما هست هماني كه آرزوي هر انسانيست هماني كه شب تا صبح خواب را از چشمان خسته من ميربايد تا روي صفحه سفيد كاغذ از آن بنويسم هماني كه اكنون تنهاست و فراموش شده.... اما من هر غروب تا طلوع و هر طلوع تا غروب مينويسم...مينويسم از آن كه جاي خالي اش در زندگي همه ما حس ميشود از آن كه گذر زمان او را از ياد ما برده مينويسم تا روح خسته ام به یاد تو و تمام لحظه های سبز با تو بودن امشب به یاد تو ! ورقی به خاطراتم خواهم زد شاید از میان آن همه لحظه ی ناب برترینش را به نامت رقم زنم شاید . . . بال مرا به بال تو دوخت 

من هنوز زنده ام !!!
پس زندگی کجاست ؟

| :قالبساز: :بهاربیست: |


