X
تبلیغات
ترنم باران

ترنم باران

زیر سایه همسایه نباش’صاحب سایه باش

...!

رج به رج و گره به گره بافته می شویم و شانه آهنی ،پنجه در تار و پودمان ضربه وارد

 می کند هر کسی با طرحی و نقشه ای ، رنگی و سبکی،لاکی و ترنجی بافته 

می شود.واقعی است قیاسی بین بافته شدن فرش و بزرگ شدن بنی آدم.

دارقالی همان جامعه است که خانواده را که همان تار و پود است محافظت می کند.

مولودی مثل فرش آرام آرام، ردیف به ردیف و گره به گره بالا می آید...

نوزاد به دنیا آمده با ضربه ای آرام به پشتش  به گریه می افتد اما این پنجه لطیف 

ضربه نمی زند نوازش می کند اما می شود با همان شانه آهنی قالیبافی برابرش

 دانست فرش با همین پنجه آهنی درهم تنیده و مقاوم می شود و نوزاد با افتادن 

و برخاستن راه می افتد،بالا می رود، پایین می آید، از شکست سیلی می خورد

 و با تجربه اش موفقیت به دست می آورد، به آرامی شکل می گیرد و شناخته

 می شود،هویت پیدا می کند به دانش مزین می شود همانگونه که فرش به گلهایش.

فرش ضربه می خورد ما هم ضربه می خوریم.فرش لول می شود ما ملول می شویم

 فرش پس از بافته شدن عرضه می شود ما پس از پخته شدن.

فرش بدون صوت سخن می گوید و فرهنگش را ارائه می دهد محل تولدش را

 و گاهی بافنده اش را معرفی می کند اما ما با هیاهو و فریاد باز هم نمی توانیم

 خود را معرفی کنیم.

با این حال بعضی ها فرش کرمانند هرچه پا می خورند....

+ نوشته شده در 92/09/25 ساعت 19:29 توسط ارمغان |


گیج

دوستی میگفت در زندگی باید زائر بود به این معنا که زائر مبدأ

و مقصدش معلوم است زمان حرکتش و زمان برگشتش معلوم

روزهایش برنامه ریزی شده است و بر اساس یک برنامه دقیق

سفرش را انجام می دهد....

هر آنچه که میخواهد به دست می آورد چرا که هدفی معلوم دارد

و بنابر آن هدف سایر آیتم های مربوطه را هماهنگ میکند

به معنای دیگر راه را گم نمیکند اما.....

پشت میز کامپیوترمان مینشینیم و به نوشته های دیگران در

سراسر دنیا وارد میشویم که معنایش میشود اینترنت........

حالا می مانیم کجا برویم اما مثل اینکه سرگردانی های ما را

شناخته اند.....آنقدر برایمان کاسه های خالی گذاشته اند تا

آبگوشت مغز نوش جان کنند و با ادبیات امروزی میتوان گفت

کاسه برای ترید یا همون به قول خودمون (تیلیت) کردن مغزمان

فراوان است....نهایت و نتیجه سرگردانی آنست که دو دستی

فرمانده بدنمان را تسلیم آنها کنیم و نگاه کنیم که چگونه آنها

برایمان خرجش میکنند...مغزمان را درون کاسه های دلخواه

می ریزند, ادویه وسس و سایر افزودنی های دلخواه خودشان

را به آن اضافه می کنند و میشویم سرباز آنها.......

شاید بتوانیم از این ره آورد ارزشمند قرن ما هم کاسه هایی

داشته باشیم اما نه برای خرج مغز دیگران....بلکه در کاسه ما

دو قاشق باشد یک قاشق بریزد و یک قاشق بردارد به عبارتی

یاد بگیریم و یاد بدهیم ....شخصیت جاندار و پویای خود را ارائه

دهیم نه تندیس بزک شده را.......

من میگویم گول نخوریم و با هدف و خواسته به نت وارد شویم

 نه مسخ شده و گیج....

وقت اضافه را با خواندن کتاب مجانی و قرضی خرج کنیم بهتر نیست؟؟؟

+ نوشته شده در 91/06/19 ساعت 19:3 توسط ارمغان |


رویا اندیشه ای گذرا نیست بلکه سوختی برای روشن کردن موتور است فقط باید استارت زد...

فراغتی و مطالعه ای دوباره........

رمان عشقی تاریخی دزیره سبب شد رویاهای از دست رفته ام

تداعی شود.گرچه قابل قیاس با رویاهای بزرگان نیست و نخواهد

بود اما در کوچه های هزار توی اندیشه به ناپلـئون روبرو شدم که

دزیره در خاطراتش اینگونه تعریف کرده است: مردی از مادری

رختشوی فردی از خانواده ای بسیار فقیر ساکن محله ای بسیار

فرودست در مارسی.....اما با رویایی سترگ که برایشان

برنامه ریزی کرد,جنگید و ایستاد و در بسیاری از دوره ها

حقیر شد و شکست خورد اما دوباره شروع کرد....ناپلئون میگفت:

من سرنوشت خود را نوشته ام و نقشه آن را رسم کرده ام.......

.دزیره می گوید: ناپلئون نابغه بود و جلوتر از زمان خود....

اما در مقابل:دزیره یا اوژنی دختری بسیار زیبا و زیرک که هر آنچه

میخواست و رویا داشت به واقعیت تبدیل نشد در حالی که دو مرد

بزرگ روزگارش او را دوست داشتند یعنی توانایی تبدیل تئوری به

عمل را داشت اما کاملا بر عکس آنچه خواسته بود شد......

نمیخواهم از متافیزیک بگویم میخواستم بگویم ولی.......

(اصلا به شما دوست عزیز واگذار میکنم)

فقط برای عزیزی که فرصت خواندن این رمان خواندنی

700 صفحه ای را نداشته است میگویم که دزیره عشق اول

ناپلئون و همسر برنادوت بنیان گذار سوئد نوین بوده است

که هر دو  در یک زمان و با هم زندگی کرده اند.......

+ نوشته شده در 91/05/12 ساعت 20:6 توسط ارمغان |


نگران نباش...

 

http://www.bipfa.net/i/attachments/1/1348243292285218_large.jpg

نگران نباش...

من آنقدر امروز و فرداهای نیامده را دیده ام

که دیگر هیچ وعده بی سرانجامی

خواب و خیال روشن آرزوهایم را آشفته نخواهد کرد...

حالا یاد گرفته ام که فراموشی

دوای درد همه نیامدن ها و نداشتن ها و نخواستن هاست...

یاد گرفته ام که از هیچ لبخندی

خیال دوست داشتن به سرم نزند...

یاد گرفته ام که بشنوم تا فزدا...

و به روی خودم نیاورم که فردا هیچ وقت نمی آید

عادت میکنیم...

نگران نباش...

 

+ نوشته شده در 91/04/08 ساعت 19:37 توسط ارمغان |


ياد تو......



به یاد تو و تمام لحظه های سبز با تو بودن

امشب به یاد تو ! ورقی به خاطراتم خواهم زد


شاید از میان آن همه لحظه ی ناب برترینش را به نامت رقم زنم


شاید در میان تمام اشک های ناب آن , قطره ای به یاد تو افشانم

شاید . . .


کوچه هنوز بن بست است ولی همین کوچه ی بن بست

بال مرا به بال تو دوخت

تا همنوایی را کمی تمرین کنیم..........
+ نوشته شده در 90/02/18 ساعت 20:45 توسط ارمغان |


عید آمد...هم اتاقی کجایی؟؟

 

 

غروب يكي از روزهاي مهرماه هنگامي كه از شيب تند خيابان مجاور

خوابگاه به همراه خانواده به سمت خوابگاه ميرفتيم چنان افكارم مشوش

و درهم بود كه هر رشته اش مرا به كوچه اي بن بست ميرساندجدايي

از خانواده براي بار اول به مدت طولاني به عهده گرفتن وظايفي كه تا آن روز

 كسي ديگر انجام ميداد و از همه بدتر زندگي در يك اتاق 8 نفره كه هر كدام

 از گوشه اي از اين وطن پهناور آمده بودند آزار دهنده و دلگير بود و هنگامي

كه اتومبيل جلوي در خوابگاه توقف كرد متوجه شدم كه خيابان محل خوابگاه

بن بست است ساختماني بي روح كه با چنار هاي زرد شده از پاييز در كوچه اي

 بن بست احاطه شده بود تشابه اي مناسب بود براي بن بست افكارم

با محل موقتي زندگيم....دو ترم كلافه بودم سردر گم و غمگين اما از ترم سوم

خوابگاه برايم خانه اي شد صميمي تر از خانه خودم و دوستان هم اتاقي ام

افرادي شدند نزديك تر از خواهر و هر لحظه اش تا روز پايان شيرين شد

به طعم عسل و تابلويي در اتاق ذهنم نقاشي شد زيباتر از بهترین

چشم اندازهای طبیعت. حال كه چند عيد طبيعت را نو كرده و ما را كهنه

 یاد گرفته ام كه بعضي از موضوع ها را از بالا نگاه كنم و آسانشان بگيرم

شايد ديدن شكوفه هاي درخت بادام با گل هاي سفيد و خطي نازك و قرمز

بر لب هايش مرا بر آن وا داشت كه در آيينه به گونه اي ديگر خود راببينم

تار هاي تازه روييده سفيد لاي انبوه موهايم و خط نازك زير گونه و اينكه

چند سالمه و چند كيلو وزن دارم را زير درخت شكوفه زده بادام كنار ريشه اش

بگذارم و آرزو كنم كه ما هم گل بگذاريم و شكفته شويم به طراوت و زيبايي بهار

و عطر افشاني كنيم تا كهنگي و بوي نا و نم را باد از ما دور كند

و روباني به شا خه اي پر از شكوفه به عنوان نخ دخيل ببندم

و از هستي دار بزرگ تقاضا كنم در سال نود...نود عيد غير از آنچه هستيم

 را به ما هديه كند و تقاضا كنم بازوانم را توانا كند تا در را محكمتر بكوبم.....

محكمتر بكوبيد باز خواهد شد...

 

سال نو را پيشاپيش به همه شما دوستان خوبم تبريك ميگويم

سال خوبي داشته باشيد

 

+ نوشته شده در 89/12/26 ساعت 23:3 توسط ارمغان |


ایران...

 

شايد باورمان شد

هنر نزد ايرانيان است و بس....

بايد بگويم هنر نزد ايرانيان بود و رفت......همه چيز

 

را پرانديم

ظرافت هنر و ظريفي و نكته سنجي هنرمند زبان زد است و واقعيت

اما اين كبوتر جلد و خانه زاد از بام ايران پر كشيد و رفت

چرا كه ديگر ابن سينايي نداريم

كه لباسش نماد دانش باشد و زينت فارغ التحصيلان دنيا

 البته به جز سرزمين مادري.....

ديگر مولانايي نداريم هماني را هم كه داشتيم قونيه نشينان تصاحب كرده اند

و به غربيها فروخته اند كه ميليون ميليون نسخه اشعارش در ينگه دنيا

به فروش ميرسد و يانكي ها حظش را ميبرند خيام اگر بود

حال بزرگترين جايزه ادبي را تقديمش ميكردند....

چه بگويم از هزاران كبوتراني كه ديگر راه برگشت به منزل

 را گم كرده اند.....شايد نه... اين بار باورمان قطعي است

 اما داشتن چند عدد سازه خشتي و يادي از گذشته

 مايه بزرگي و سروري نيست.....

يا اينكه دانشگاه جندي شاپور كه هاروارد عهد باستان بود

و ايران كه مدينه فاضله تمامي دنيا بود

ممكن است يادي از بزرگي گذشتگان باشد اما عاملي جهت

سيادت نيست...سيادت و سروري پيشكش........

فقط براي ايراني بودن بايد زحمت كشيد زحمت........

تا حفظ كنيم آبروي بزرگان را

تا شايد سازه هاي خشتي را باد نبرد و بماند...........

 

 

+ نوشته شده در 89/12/03 ساعت 12:32 توسط ارمغان |


زندگی...

 مرد ميانسال خسته از كار وآشفته از افكار جورواجور كه سرزده وارد ميشوند

وانسان را بهم ميريزند دستمال چهارخانه يزدي اش را از جيب شلوار

 چارلي چاپليني اش بیرون آورد و به گرداگرد صورتش ماليد عرق روي

 سبيلهايش را گرفت و روي سكو بيرون مغازه اش نشست با خودش ميگفت:

نميشه كه آدم هم خسته باشه و هم گرسنه......

 حداقل ميشينم تا خستگيم در بره در حالي كه كلاه دوره دار عهد عتيقش را

 از جلوي پيشاني به ته سرش ميبرد يادش افتاد كه فردا موعد آخرين قسط

 وامي است كه حدودا بيست سال پيش براي خريد خانه از بانك گرفته بود در

حالي كه براي جور كردن پول اين آخرين قسط دلشوره پيدا كرده بود اما يه

جورايي خوشحال بود و ميگفت:

 اين ديگه آخريشه........!! ولي بي معرفتها سه ميليون وام دادند دوازده ميليون

 پس گرفتند تو اين مدت هرچه كار كرديم مال اينها بود.....

جواني رهگذر پرسيد حاجي آتيش داري؟مرد هوس سيگار كرد دونفري دو سيگار

 را با يك شعله روشن كردند پياذه رو از دود غليظ پر شد و يك پك ديگه.....

حاجي رفت تو هپروت ميگفت:اينا يكي ميدند چهار برابر ميگيرند.......

 پس تو نيكي ميكن و در دجله كجا رفته؟؟؟؟؟؟؟

اينا همش شعره طبيعت هم هيچي رو مفتي نميده هر چي بده با سودش

 پس ميگيره دنياي بده بستون جايي واسه رافت و مهربوني نداره عشق سود

 نداره  محبت نزول نداره و گذشت منفعت نداره...............

 آري اين حقيقت زندگيست................

 

 

+ نوشته شده در 89/10/20 ساعت 13:3 توسط ارمغان |


حسرت........

 

گرد خاكستري نشسته بر مو هاي مرد

موهاي يكدست مشكي و زيباي جوانيش را پشت در هاي فراموشي گذاشته بود

آهسته آهسته  صداي ترق ترق عصا صداي گام هايش را هم نا مفهوم كرده بود

نيمكت چوبي خسته از روزگار منتظرش بود..........

مرد به آرامي نشست و با دل انگشتش سر لامي شكل عصا را نوازش داد

و بر بال نسيم جاي گرفت........

نسيم گرد خاكستري را كنار زد و عصا را به جوي آب سپرد..........

نسيم دست در دست مرد  از حلقه هاي ازدواجشان عبور كردند

و به لطافت و نرمي گل طفلي را بوسيدند.......

 

كه امروز نميدانند كجاست.....................

+ نوشته شده در 89/09/28 ساعت 12:7 توسط ارمغان |